محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6279

تاريخ الطبرى ( فارسي )

در اين سال صالح پسر وصيف ، احمد بن اسرائيل و حسن بن مخلد و ابو نوح ، عيسى بن ابراهيم ، را گرفت و بند بر آنها نهاد و مالهايى از آنها خواست . چنان كه گفته‌اند سبب آن بود كه اين دبيران كه يادشان كردم به روز چهارشنبه دو روز رفته از جمادى الاخر اين سال به شراب نشسته بودند و نوشيده بودند و چون روز پنجشنبه ، فرداى آن روز ، رسيد ابن اسرائيل بر نشست و با گروهى انبوه سوى خانهء سلطان رفت كه در آنجا مىنشست . ابن مخلد بر نشست و سوى خانهء قبيحه مادر معتز رفت كه دبير وى بود . ابو نوح نيز در خامه خلافت حضور يافت . در آن وقت معتز خفته بود . نزديك نيمروز بيدار شد و به آنها اجازه داد . صالح پسر وصيف به احمد بن اسرائيل تاخت و به معتز گفت : « اى امير مؤمنان تركان مقررى ندارند ، در بيت المال نيز مالى نيست ، اما پسر اسرائيل و يارانش مالهاى دنيا را برده‌اند . » احمد گفت : « اى عصيانگر ، اى پسر عصيانگر . » آنگاه پيوسته در ميانشان سخن رفت تا صالح بىخود بيفتاد كه آب بر چهره اش افشاندند . خبر به ياران وى رسيد كه بر در بودند و به يكباره بانگ زدند و شمشيرهاى خويش را كشيدند و با - شمشيرهاى كشيده به نزد معتز درآمدند و چون معتز اين را بديد به درون رفت و آنها را واگذاشت . صالح پسر وصيف ، ابن اسرائيل و ابن مخلد و عيسى بن ابراهيم را بگرفت و بند نهاد و از آهن سنگينشان كرد و به خانهء خويش برد . از آن پيش كه آنها را ببرد ، معتز به صالح گفت : « احمد را به من ببخش كه دبير من است و مرا پرورده است . » اما صالح چنان نكرد . آنگاه ابن اسرائيل را چندان زد كه دندانهايش را شكست . ابن مخلد را نيز به روى افكند و يكصد تازيانه زد ، عيسى بن ابراهيم حجامت كرده بود و همچنان او را به دست كوفتند كه خون از حجامتگاه وى روان شد ، سپس آنها را رها نكردند تا رقعه هايى از ايشان گرفتند ، در بارهء مالى گزاف كه بر آنها سرشكن شده بود . ( 388 جمعى از تركان سوى اسكاف رفتند كه جعفر بن محمود را بيارند . معتز گفت :